دوستان خوش امدید من این وب رو واسه خاطره درس کردم دوس دارین عضو شین خوشحال میشم ممنونم بای بای دوستون میدارم


برچسب:
نویسنده: atena
سلام خدمت شما دوستان گلم من برگشتم و یه خاطره دیگه خب سریع بگم تموم شه.
زمانیکه کوچولو بودم دقیقا نمیدونم چند سالم بود رفتیم صحرا خانواده ای با اقوام اون موقع هم من خیلی چیزی نمیدونستم وقتی رفتیم میخواستیم خوراک بخوریم مامانم گفت برو دیسو بیار تا خوراک بخوریم ما هم یادمون رفته بود بعد من شروع کردم واسه گریه کردن که من ظرف خودمون رو میخوام عمم گفت بیا ظرف ما رو بردار ما دوتا اوردیم گفتم نه الا و ب لا من ظرف خودمون رو میخوام مامانم گفت بیا تا بخوریم گفتم نه این دفعه عصبانی شد دنبالم کرد اون موقع دختر عمم هم نامزدی بود نامزدش هم اومده بود همراش هیچی خلاصه من میدویدم تو صحرا بدون کفش و مامانم هم دنبال من میخواست بهم بزنه که دختر عمم اومد گفت بیا پیش ما خوراک بخور گفتم نه من مال خودمونو میخوام گفت بیا حالا فرقی نداره دیگه هم راضی نشدم خوراک واسه من گذاشتن که من نخوردم بعد اونجا یه گله داشت رد میشد که یه دفعه یه میش اومد سالادی که واسه من گذاشته بودنو خورد منم گفتم عمرا دیگه اینو بخورم خلاصه اونروز خوراک نخوردم و واسه من یه خاطره شد هنوز که هنوزه شوهر عمم مسخره میکنه میگه من ظرف خودمو میخوام به من میگه خب اینم از دومین خاطره حالا فردا هم دوتا امتحان دارم واسم دعا کنین ممنون میشم خب تا همینجا فعلا کافیه خداحافظ عزیزان 
برچسب:
نویسنده: atena
گفتیم حالا میریم خونه دیدیم مدیر گفت برین بشین تا زنگ خونه نخورده حق ندارین برین خونه ماهم گفتیم چشم
بعد من یه فکرایی تو سرم داشتم با خودم گفتم هر کاری کنیم نمیزارن بریم خونه پس چیکار کنم؟ گفتم فرار هم فکر خوبیه ولی چه جوری؟ زنگ تفریح خورد دیدم همه اومدن بیرون یه کم با بچه ها بازی کردیم اونا رفتن کلاس ماهم بیرون نشسته بودیم همه که رفتن کلاس من به دو تا از بچه های کلاس گفتم من میخوام فرار کنم اگه میخواهین بیایین ولی به هیچکس نگین گفتن باشه ولی وقتی رفتیم خونه چه به مامانمون اینا بگیم گفتم شما بیایین من بهتون میگم اونا هم گقتن باشه میاییم خلاصه وقتی بچه ها کلاس بودن ما فرار کردیم یکی از بچه ها رفته بود به معاون خبر داده بود که اینا فرار کردن ما همچنان داشتیم میدویئدیم که دیدیم معاون هم پشت سر ما داره میدوئه هر چی صدا زد بر گردین هیچی ما بیشتر میدوئیدیم تو راه که میومدیم به بچه ها گفتم اگه مامانتون چیزی گفت بگین معلم نداشتیم تعطیلمون کردن گفتن باشه خلاصه وقتی رسیدیم خونه زرد قرمز شده بودیم که مامانم گفت چته؟ چیزی شده؟چرا الان اومدی خونه؟منم نفس نفس میزدم گفتم هیچی معلم نداشتیم تعطیلمون کردن. هی دعا میکردم که حالا تا اینجا به خیر گذشته خداکنه از مدرسه زنگ نزنن خونه یعنی حرفم تموم نشده بود که تلفن خونه به صدا در اومد منم سریع رفتم تو اتاقم مامانم گوشی برداشت گفت بفرمائین:دیدم مامانم میگه اره همین الان اومده گفتم یا خدا حتما از مدرسه زنگ زدن بعد گفته بودن اشکالی نداره ولی تا دفعه دیگه این کارو نکنه خدایی نکرده بهشون ماشین میزنه دیدم مامانم اومد در اتاقم گفت بیا بیرون کارت دارم منم اومدم گفتم بله مامان گفت بله و بلا بله و زهر مار از مدرسه فرار کردی به من دروغ گفتی صبر کن بابات بیاد من میدونم و تو خلاصه فردا که رفتم مدرسه سر صف منو اون دوتا دیگه که فرار کرده بودیم از صف بیرونمون کشیدن گفتن برین بیرون تا پروندتونو بیاریم برین خونه ما هم گریه کردیم اولین نفری هم که گریه کرد خودم بودم رفتیم بیرون یه کم دعوامون کردن هیچی دیگه گفتن بار اخرتون باشه که اینکارو میکنین. پایان
برچسب:
نویسنده: atena